متن كامل دلنوشته به قرار زير است
از پنجره قطار بیرون را نگاه می کنم. ازلیله هامربرمی گردم. زیبایی طبیعت اینجا خیره کننده است. ولی چرا این زیبایی این قدر دردناک است؟ احساس خفگی می کنم. هر لحظه نرگس را تصور می کنم که پس از عمل، روی تخت بیمارستان منتظر شنیدن یک صدای آشناست. صدای علی جان و کیانا جان اش. صدای بابا و مامان. به یاد خالد، خاننده رپ فلسطینی می افتم که از آزادی می خواند. آزادی که تجربه اش دردناک است. شرم انگیز است. چرا که می دانی عزیزانت از این تجربه محروم اند. این تجربه برای من دردناک تر است. آزادی خالد و عزیزان اش توسط غریبه ها سلب شده. ولی آزادی نرگس وعزیزان من توسط کسانی که هم وطن من هستند. در کشور خودشان زندانی هستند.
یک روز پیش …
در سالن جمع شده ایم. فستیوال ادبی آیکورن و پن است. انتظار این است که مهمانان از برناکه لذت ببرند. آواز مهسا وحدت و شعر حافظ، آواز همزبان افغان مان، رقص و قصه ی هنرمند سوری، اینها باید خوشحالمان کند. پس چرا همه ما بغض کرده ایم؟
چند ساعت قبل از خواندن نامه نرگس …
در چادری مهم که مرکز فعالیتهای فرهنگی ادبی شهر لیله هلمر است جمع شده ایم. آسیه امینی نرگس را معرفی می کند و فیلمی از او را نشان می دهد. باید نامه نرگس را بخوانم ولی جمله آخر فیلم دارد خفه ام میکند. پس از بازگشت نرگس از زندان بچه ها به نرگس می گویند: « دیگر کار بد نمی کنیم. لطفا دیگر تنهایمان نگذار.»
خبر بد دیگری در راه است. نرگس را پس از عمل به زندان برگردانده اند.
نامه نرگس را با زحمت می خوانم. اشک بر چششم شنونده ها حلقه زده.
در راه بازگشت از لیله هامر هستم. زیبایی اینجا خیره کننده، ولی دردناک است.
