مركز حاميان حقوق بشر- در آستانه کنفرانس ژنو ۲، نشست دیگری با شرکت تعدادی از زنان سوری و گروههای صلح بین المللی برگزار شد و در آن ضمن تاکید ٔبر ضرورت شرکت زنان در مذاکرات صلح، برخی از مشکلات جاری در سوریه مطرح و به بحث گذاشته شد.
دکتر شیرین عبادی از طرف موسسه زنان نوبل در این گرد هم آيى شرکت و پس از ایراد سخنرانی در زمینه لزوم احترام به عقاید مردم، نامه اى را که دلنوشته ای است خطاب به یک برادر خیالی در سوریه را قرائت كرد.
متن نامه اى كه دكتر عبادى در ژنو قرائت كرد، به شرح زير است:
هنوز میپنداری که هفت ساله ای و بازی دزد و پلیس میکنی؟ بی محابا ماشه تفنگ چوبی ات را فشار میدهی و به خیال خود دشمن فرضی را از پای در میآوری و پیروزمندانه به دامان مادرت پناه میبری؟
نه جانم، این طور نیست، برادر سوری، بزرگ شده ای، بازی کودکانه سالها قبل تمام شده بود، آن چه که به دست گرفته ای اسباب بازی نیست.
در مقابل تو، برادرت، پسر عمویت، همسایه ات ایستاده، شلیک نکن، خانه و کاشانه و شهرت را ویران نساز. فرزندان و نوادگانت باید جايى برای زیستن داشته باشند- باید بتوانند به مدرسه بروند و مانند خودت- زمانی که کودک بودی- با توپ پلاستیکی، فوتبال بازی کنند- اما قول میدهم این بار اجازه نخواهم داد مغازههای اسباب بازی فروشی تفنگ و شمشیر و تانک بفروشند تا بچهها نتوانند بازی دزد و پلیس کنند و مانند شما مردان امروزی کشتن را یاد بگیرند.
عصبانی نشو، من طرفدار اسد نیستم، فراموش نمی کنم که اولین گلوله به دستور او شلیک شده من هرگز از دیکتاتوری ها حمایت نمی کنم- من حامی زن و بچههای تو هستم که قرار است فردا کشته شوند- برای همین است که میگویم، شلیک نکن زیرا پاسخ فردای شلیک تو، کشته شدن زن و بچه هایت است.
چرا در مدرسه سنگر میگیری، مگر نمی دانی برای کشتن یا اسارت تو مدرسه را ویران میکنند، آن وقت بچهها کجا درس بخوانند تا یاد بگیرند که جنگ بد است؟
از حزب الله لبنان عصبانی هستی که چرا به خاطر اسد با تو میجنگد، خوب چرا منارههای زیبای مسجد شهرتان را با شلیک خمپاره خراب میکنی، مگر با خدا قهری- میدانم که گاهی فکر می کنی خدا هم به مردم سوریه غضب کرده که چنین بلایی بر سرشان نازل شده- اما عزیزم خدا که تانک ندارد، تانکهای روسی است که بی انقطاع شلیک می کند، اما تو بگو چرا گلدسته مسجد را خراب میکنی؟
می دانم، میدانم خسته ای و گرسنه، به کسی نمی گویم که هفته قبل گوشت گربه خوردی، عیبی ندارد برادرم، خجالت نکش همه مردم دنیا میدانند که یکسال است گوشت نخورده ای ، میدانم که دارو در شهر پیدا نمی شود ، پدر پیرت شش ماه قبل بخاطر نرسیدن دارو فوت کرد، خدا رحمتش کند، سازمان ملل متحد کمکهای جنسی و دارویی فرستاده بود ولی سربازان اسد اجازه ندادند به دست تو و سایر مردم شهر برسد، دردناک است، اما برادرعزیزم تو چرا به تلافی این عمل، دستور حمله به کارخانه برق را دادی، فکر نکردی که بچهها از تاریکی میترسند.
مبارز آزادی خواه- چرا از غریبه کمک گرفته ای، هر کسی که سوری نیست غریبه است و حق دخالت در سرنوشت و آینده تو را ندارد، پول و اسلحه کشورهای عربی را پس بفرست. آنها هر چند به زبان تو صحبت میکنند اما با تو همدل و یک رنگ نیستند.
هی نگو نمی دانی- خیلی خوب هم میدانم- من ایرانیم و میدانم که پاسداران ایرانی برادرانت را به جرم مخالفت با اسد کشته اند، کسی بابت این کار به آنها مدال نمی دهد و مطئمن باش ، بیشتر از تو مردم ایران آنها را سرزنش میکنند، اما عزیزم تو چرا به کارخانه شهرت حمله می کنی تا پاسدارانی را که در آنجا سنگر گرفته اند را به دام اندازی- فکر نمی کنی بازسازی این کارخانه چقدر خرج دارد؟
برادر نازنینم، چرا جنگجویانی که قلب یک انسان را وحشیانه میدرند و به دندان میکشند را سرزنش نمی کنی؟
چرا نمی گویی اسم کشورت “سوریه” است و مردم سوریه را با “حکومت اسلامی عراق و شام” چه کار؟
چرا اجازه میدهی تاریخ ات را ندیده بگیرند و غرورت را لگد مال کنند؟ چرا بیگانگان را بیرون نمی کنی؟ چرا تفنگ را بر زمین نمی گذاری؟ آیا چیز دیگری برای خراب کردن باقی گذاشته ای؟
چشمانت را باز کن به ویرانههای وطنت بنگر! آیا این همان سرنوشتی بود که آرزو کرده بودی؟
پس یک بار هم که شده حرف خواهرت را گوش کن، تفنگت را زمین بگذار ، اشکت را پاک کن و غم ات را به باد بسپار تا ببرد آن را به سرزمینهای دور و بگوید که بر تو و کشورت چه رفت – لبخند بزن، هنوز فردا را داری، به شرط آن که تفنگت را بر زمین بگذاری.
شعری برایت مینویسم تا اگر گلولههای پاسداران ایرانی جسمت را زخمی کرده، سخن شاعر ایرانی (فریدون مشیری) مرحمی باشد بر روحت.
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل – دلی لبریزِ مهر تو –
تو ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که میخوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه میدانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظهی غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را – برادر جان –
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…
اگر این بار شد وجدان خواب آلودهات بیدار
تفنگت را زمین بگذار..
